انسان موجوی است اجتماعی و همیشه در جستجوی تغییر وضع موجود به وضعیتی مطلوبتر، چون اعتقاد داریم که اگر بخواهیم وضع موجود را تغییر دهیم نیازمند حرکت هستیم و تا زمانی که حرکتی وجود نداشته باشد هیچ چیزی تغییر نمی کند. حال چگونه باید برنامه ریزی کرد تا هزینه این تغییر را متناسب با هدف هایمان مدیریت کنیم.
توقع یا انتظار ما از این زندگی کوتاه چیست، آیا باید به هر آنچه داریم قانع باشیم حال چه دارائی های مالی و یا داشته های علمی.
در گرو کوشش و ایمان به تلاشی که می کنیم سختی ها و ناممکن ها روزی آسان و ممکن می شوند، ما باید همواره در جستجوی راهی باشیم تا از گذرهای دشوار گذر کنیم تا به آنچه شایسته و بایسته ماست برسیم اگر نرسیدیم مهم نیست، مهم این است که تلاش کرده ایم و به مقصد نزدیک شده ایم.
برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت.
موضوعی که اخیراً ذهنم را مشغول کرده این است که متاسفانه به دلیل مشکلات اقتصادی بیشتر افرادی که در مقاطع برتر علمی کشور تحصیل می کنند و بعد از فارغ تحصیل شدن نیز از آنچه که در طول تحصیل کسب کرده نمی توانند استفاده بهینه ببرند و صرفا در حد همان دانسته های کسب کرده ساقط می ماند!! چرا؟ دانشجویی که بعد از سالها تلاش و زحمت فارغ تحصیل شده و حال با سرمایه ای زیاد ( افکار و ایده ها) و سرمایه ای کم ( پول) وارد جامعه شده چگونه می تواند بدون داشتن فاکتور دوم ( سرمایه کم) ره به جایی ببرد.
مگر حداقل نیازهای معمولی هر موجود زنده ای که در هر کجای این منظومه شمسی زندگی می کند لانه و یا آشیانه ای بیش است که در آن دمی بیارامد، حال چه برسد به انسان متفکر که غیر از نیازهای غریزی به نیازهایی چون علم و دانش و بعد از آن استفاده علمش در جهت شکوفایی فکری خود و دیگران نیازمند است، ولی این لانه که مایه آسایش ما است از آن 70 سال فاصله داریم . به قول معروف سختی زندگی فقط 70 سال اوله.
با این اوصاف در جامعه ا ی که حداقل نیاز معمولی ما خانه ای امن و گرم هست از آن بی نصیب هستیم چگونه می توانیم قدم را محکم تر برداریم و حرکت کنیم، به چه امیدی؟!
پدری تعریف می کرد فرزندی دارد که رشته مهندسی کامپیوتر در دانشگاه های دولتی تحصیل می کند ولی بدلیل نداشتن هزینه تامین خرید کامپیوتر نمی تواند کامپیوتری در اختیار فرزند خود بگذارد
درد از این بیشتر !!!
یک روز که داشتم در یکی از خیابانهای شیراز مسیری را می رفتم مادری دیدم که با چند جفت جوراب به دست در آن سرمای طاقت فرسا صدا می زند جوراب 4 جفت 1000 تومان !!! چرا!؟؟ چنین مادران و پدرانی همه ما مرتب در طی زندگی روز مره خود می بینیم و بیشتر مواقع با بی توجهی از کنارشان رد شده ایم( البته حق با ماست چون کاری از دستمان برنمی آید).
در خیابانی دیگر زن جوان با دسته گلهایی در دست و نوجوانی در آن گوشه با کیسه ای پر از.... در جستجوی دستی است.
اگر در کشوری زندگی می کنیم که خداوند بزرگ لطف بی دریغش را از ما دریغ نکرده و سرمایه های عظیمی از منابع مختلف به ما عطا کرده ، که شاید همه کشورهای جهان آرزوی یک سال مدیریت ذخائر خاک کشور داشته باشند ولی متاسفانه مردم ایران صبای عرق و تعصب ملی که به این خاک دارند تمایل دارند در خاکی دگر زندگی کنند، چرا؟؟؟ مگر در خاکی دگر چیزی هست که در این خاک نیست، مسلماً اینطور نیست، دلیلش را کجا باید جست؟؟؟!!
ببخشید از اینکه دقایقی خاطرت را ملول کردم ولی بر این اعتقادم حتی در انتهای کوچه های بن بست هم به آسمان راهی هست فقط باید پرواز را آموخت.
شادی هایت برقرار
عابدین


